پرستاری خانم حافظی از همسرش سید نورخدا

دومین معجزه

دهانش خشک بود. پنج ماهی بود که به زبانش آب نخورده بود. پنبه خیس می‌کردم و روی لبان خشک آقاسید می‌گذاشتم. خیلی مراقب بودم. اگر قطره‌ای داخل گلویش می‌رفت احتمال داشت خفه شود. شرایط خیلی سختی بود؛ اما بعد از یک سال و نیم اراده کردم و توی دهان آقاسید آب ریختم. توانست آب را قورت بدهد. تلفنی که به دکترها گفتم، باور نمی‌کردند.
با آمبولانس آقاسید را به بیمارستان بردیم و پیش دکترها دوباره انجام دادم. دوباره قورت داد. دکتر مغزو اعصاب که اشک در چشمانش جمع شده بود، سرش را بالا گرفت تا اشک‌هایش را نبینم. با دستور پزشک سوند معده آقاسید را هم درآوردند. دیگر می‌توانستم همان شیره غذایی را که باید سه ساعت یکبار از طریق سوند معده تزریق می‌کردم، از طریق دهان به همراه یک لیوان آب به آقاسید بدهم. این دومین معجزه‌ای بود که بعد از آن تصادف اتفاق می‌افتاد.

| راوی: همسر شهید؛ کبری حافظی