همرزمان شهید سید نورخدا

رفیق دیرینه

مدتی بعد از مجروحیت آقاسید فرصت شد تا به دیدنش بروم. همگی می‌گفتند آقاسید یک زندگی نباتی دارد و نمی‌بیند و متوجه چیزی نمی‌شود. رفتم کنار تختش و به او گفتم: «آقاسید من را می‌شناسی؟ رضایی‌ام؛ چند سال پیش با هم بودیم، توی درگیری؛ یادت میاد؟»

آقاسید فقط داشت نگاهم می‌کرد. خانم حافظی و آقاسید ارتباط قلبی با هم داشتند و این ارتباط را همه می‌دانستند. خانم آقاسید که وارد اتاق شد، به آقاسید گفت: « آقاسید اگر آقای رضایی را شناختی با چشم‌هایت اشاره کن.» دیدم آقاسید دو بار پلک زد.

مجدد شروع کردم به صحبت کردن با سید. بعد از مدتی رفتم سمت چپ سید و دست‌های بی حسش را گرفتم در دستم و بوسیدم. با ناباوری دیدم سید دستانم را در دستش گرفت و فشرد. طوری که به راحتی نمی‌توانستم دستانم را از دستش جدا کنم. خیلی تعجب کردم. برای خانم آقاسید که دوباره وارد اتاق شده بود جریان را تعریف کردم و پرسیدم: «تا حالا آقاسید همچین شرایطی برایش پیش آمده بود؟» خانم آقاسید تنها سکوت کرد و شروع کرد به خندیدن.

| راوی: همرزم شهید؛ جواد رضایی