همکار خانم حافظی و همسرش به همراه کودکی که با دعای سید نورخدا سالم به دنیا آمد.

تبرکی برای نو رسیده

یکی از اعضای انجمن تشکل‌های دانش‌آموزی بودم. در تهران جلسه‌ای برگزار شده بود که برخی از بزرگان مانند همسر شیخ زکزاکی، همسر شهید عماد مغنیه، مرحوم دباغ و… حضور داشتند. یکی از مکاران فرهنگی‌ام را آنجا دیدم که حالتی ناراحت و بغض‌آلود داشت. علت را پرسیدم. او جواب داد: «همسرم دخترخاله‌ام است. سه بار بچه‌دار شده‌ایم که در هر سه مرتبه بعد از عمل سزارین، بچه هفت روز زنده مانده است و بعد فوت کرده. حالا مرتبه چهارم است و من خیلی نگرانم.»

گفتم: «من سید نورخدا را واسطه برای حاجتت قرار دادم» و با لحنی مانند شوخی ادامه دادم: «آقاسید پارتی بازی هم می‌کند و اگر من اجبارش کنم، کار را انجام می‌دهد.»

شب عید سال 96 بود که با کیک و شیرینی به خانه‌مان آمدند. بچه که به دنیا آمده بود، چند هفته‌ای را صبر کرده بودند تا از سلامتی نوزاد مطمئن شوند. حالا آمده بودند تا بچه را پیش آقاسید تبرک کنند و از سید نورخدا به خاطر دعایی که درحقشان کرده بود تشکر کنند.

| راوی: همسر شهید؛ کبری حافظی


دیدار مسلمانان کلمبیا و بورکینافاسو با سید نورخدا

کربلای کوچک ایران

میهمان‌هایی که از کشورهای مختلف داشتیم، افرادی بودند که یا از ملیت آن کشورها بودند و یا ایرانیان مقیم آن. قبل از اربعین، مهمانی داشتیم از آلمان. قبل از شرکت در پیاده‌روی، به خرمآباد برای دیدار پدرم آمد. آقای میرزاوند اعتقاد داشت قبل از پیاده‌روی کربلا باید به کربلای کوچک ایران که از نظر او خانه ما بود بیاید.

یک بار هم تعدادی از مسلمنانان و اساتید قرآنی از کشورهای کلمبیا و بورکینافاسو که از طریق دانشگاه ادیان و مذاهب با پدرم آشنا شده بودند، به دیدن پدرم آمدند و از نزدیک یکی از مدافعان مرز کشور اسلامی را مشاهده کردند.

| راوی: دختر شهید؛ سیده زهرا موسوی

همرزمان شهید سید نورخدا

رفیق دیرینه

مدتی بعد از مجروحیت آقاسید فرصت شد تا به دیدنش بروم. همگی می‌گفتند آقاسید یک زندگی نباتی دارد و نمی‌بیند و متوجه چیزی نمی‌شود. رفتم کنار تختش و به او گفتم: «آقاسید من را می‌شناسی؟ رضایی‌ام؛ چند سال پیش با هم بودیم، توی درگیری؛ یادت میاد؟»

آقاسید فقط داشت نگاهم می‌کرد. خانم حافظی و آقاسید ارتباط قلبی با هم داشتند و این ارتباط را همه می‌دانستند. خانم آقاسید که وارد اتاق شد، به آقاسید گفت: « آقاسید اگر آقای رضایی را شناختی با چشم‌هایت اشاره کن.» دیدم آقاسید دو بار پلک زد.

مجدد شروع کردم به صحبت کردن با سید. بعد از مدتی رفتم سمت چپ سید و دست‌های بی حسش را گرفتم در دستم و بوسیدم. با ناباوری دیدم سید دستانم را در دستش گرفت و فشرد. طوری که به راحتی نمی‌توانستم دستانم را از دستش جدا کنم. خیلی تعجب کردم. برای خانم آقاسید که دوباره وارد اتاق شده بود جریان را تعریف کردم و پرسیدم: «تا حالا آقاسید همچین شرایطی برایش پیش آمده بود؟» خانم آقاسید تنها سکوت کرد و شروع کرد به خندیدن.

| راوی: همرزم شهید؛ جواد رضایی


دیدار مادر شهید خرازی با سید نورخدا

از حسین چه خبر؟

مادر شهید خرازی هراز گاهی از اصفهان می‌آمدو به ما و آقاسید سر می‌زد. هر بار که می‌آمد منزلمان، به اتاق آقاسید می‌رفت و با لهجه شیرین اصفهانی‌اش رو به آقاسید می‌کرد و می‌گفت: آقاسید نورخدا، از حسین چه خبر؟ بگو به حسین دلم برایش تنگ شده. از حسین چه خبر؟»

شب‌ها هم کنار تخت آقاسید می‌نشست و دعا می‌خواند و راز و نیاز می‌کرد. وقتی آقاسید به شهادت رسید، این مادر با ناراحتی به ما می‌گفت: «خدا آقاسید را هم برد؛ نمی‌دانم خبر حسین را از کی بگیرم!؟»

| راوی: همسر شهید؛ کبری حافظی

پرستاری خانم حافظی از همسرش سید نورخدا

دومین معجزه

دهانش خشک بود. پنج ماهی بود که به زبانش آب نخورده بود. پنبه خیس می‌کردم و روی لبان خشک آقاسید می‌گذاشتم. خیلی مراقب بودم. اگر قطره‌ای داخل گلویش می‌رفت احتمال داشت خفه شود. شرایط خیلی سختی بود؛ اما بعد از یک سال و نیم اراده کردم و توی دهان آقاسید آب ریختم. توانست آب را قورت بدهد. تلفنی که به دکترها گفتم، باور نمی‌کردند.
با آمبولانس آقاسید را به بیمارستان بردیم و پیش دکترها دوباره انجام دادم. دوباره قورت داد. دکتر مغزو اعصاب که اشک در چشمانش جمع شده بود، سرش را بالا گرفت تا اشک‌هایش را نبینم. با دستور پزشک سوند معده آقاسید را هم درآوردند. دیگر می‌توانستم همان شیره غذایی را که باید سه ساعت یکبار از طریق سوند معده تزریق می‌کردم، از طریق دهان به همراه یک لیوان آب به آقاسید بدهم. این دومین معجزه‌ای بود که بعد از آن تصادف اتفاق می‌افتاد.

| راوی: همسر شهید؛ کبری حافظی

لحظه مجروحیت سید نورخدا

آرام آسمانی

حضور سید نورخدا در کنارم باعث شده بود تا در آن لحظه حساس که تیر از هر طرف به سمت‌مان شلیک می‌شد مقاومت کنم. در میان انبوه تیراندازی‌ها بود که گلوله‌ای به کتف راستم خورد و خون از آن جاری شد. همین که خواستم به سید بگویم مجروح شده‌ام، با بدن غرق به خون سید مواجه شدم. درد خودم را فراموش کردم و فقط به او نگاه می‌کردم. آرام و با چشمانی باز، رو به آسمان دراز کشیده بود. ای کاش می‌شد فهمید در آن لحظه چه کسی بالای سرش بود که این‌گونه آرام گرفته بود.

| راوی: همرزم شهید؛ مهدی چناشکی

سید نورخدا در یگان تکاوری زاهدان

یگان تکاوری مقداد

درزاهدان به خاطر تهدیدات مرزی که صورت گرفته بود، یگان تکاوری تشکیل شد. آقاسید و بقیه نیروهای این یگان باری دیدن دوره آموزشی، شش ماه به تربت جام فرستاده شدند و بعد از پایان به زاهدان منتقل شدند. اوایل آقای توسنگ فرمانده یگان بود و آقاسید به عنوان جانشین. اما بعد از این‌که فرمانده‌شان دوباره انتقالی به شهرستان گرفت، آقاسید فرمانده یگان تکاوری قرارگاه مقداد شد.
این انتخاب هم به خاطر لیاقت و حسن رفتاری بود که آن‌جا از خود نشان داده بود. هرچند از این محبوبیت‌ها چیز زیادی برایم تعریف نمی‌کرد.


| راوی: همسر شهید؛ کبری حافظی

سید نورخدا در عملیات مرصاد

سقای عملیات مرصاد

هفده سالش تمام نشده بود که در عملیات مرصاد شرکت کرد. برایمان از عملیات این‌گونه تعریف می‌کرد که چون هنوز آموزش نظامی ندیده بود، مسئولیت آوردن آب را به او داده بودند. به او گفتند تو جدّت سقا بوده، پس برو و با قاطر برایمان آب بیاور.

دو بار برای بردن آب می‌رود و برمی‌گردد. سری سوم، چون مسیر طولانی بود، خسته شد. از فرمانده‌اش خواست تا نفر دیگری را به جایش بفرستد تا او کمی استراحت کند و برای سری بعد مجددا خودش برود. هنور دویست متری از دور شدن دو رزمنده‌ای که به جای سید نورخدا رفته بودند نگذشت که تیر خوردند و شهید شدند. نمی‌دانستیم که خداوند سید نورخدا را برای چه روزی ذخیره کرده است!


| راوی: همسر شهید؛ کبری حافظی

سید نورخدا در ابتدای دوران نوجوانی

یار پدر و مادر

فرزند ارشدم بود. به غیر از او دو پسر و پنج دختر دیگر هم داشتم. کودک که بود، به مشهد بردمش. از همان زمان علاقه زیادی به امام رضا (علیه‌السلام) داشت. در کنار درس خواندن، در امور زندگی هم کمک کارمان بود. با اینکه سنی نداشت، در بزرگ کردن بچه‌ها به مادرش کمک می‌کرد. از عوض کردن و شستن لباس بچه‌ها گرفته تا خیاطی و دوختن رویه بالش‌ها.

| راوی:
پدر شهید؛ سید محسن موسوی